تبليغاتX
روی قلب وحید

روی قلب وحید

":":" حرف دل ":":"

 

در یکی روز عجیب، مثل هر روزِ دگر، خسته و کوفته از کار، شدم منزل خویش.

منزلم بی غوغا، همسر و فرزندان، چند روزی است مسافر هستند، توی یک شهر غریب.

فرصتی عالی بود، بهرِ یک شکوۀ تاریخی پر درد از او . . . . . . .

پس به فریاد بلند، حرف خود گفتم من:

با شما هستم من!

خالق هستیِ این عالم و آن بالاها . . . .!

من چرا آمده ام روی زمین؟

شده ام بازیچه؟       که شما حوصله تان سر نرود؟  

     بتوانید خدایی بکنید؟    و شما ساخته اید این عالم،  

 با همه وسعت و ابعاد خودش،    تا به ما بنمائید،

 قدرت و هبیت و نیروی عظیم خودتان؟؟؟

هیبتا،     ما همگی ترسیدیم!          به خداوندیتان،  

     تنمان می لرزد . . .!

چون شنیدیم ز هر گوشه کنار، که شما دوزخِ سختی دارید،............

آتشی سوزنده و عذابی ابدی

و شنیدیم اگر ما شب و روز،     زِ گناهان و زِ سرپیچی خود توبه کنیم،       چشممان خون بارد  و بساییم به خاکِ درتان پیشانی،

      و به ما رحم کنید،    و شفاعت باشد و صد البته کمی هم اقبال،  

      حور و پردیس و پری هم دارید..........................

تازه غلمان هم هست،     چون تنوع طلبی آزاد است

من خودم می دانم که شما از سر عدل، بخت و اقبال مرا قرعه زدید،  

همه چیز از بخت است!         شده ام من آدم،

 اشرف مخلوقات، ( راستی حیوانات، هرچه کردند ندارد کیفر؟)

داشتم خدمتتان می گفتم،        قسمتم این بوده،

جنس من مرد شده !   آمدم من دنیا،    مرز سال دو هزار.   

     قرعه ام این کشور و همین شهر و دیار،

 پدرم این بوده،    که به من گفت:پسر! مذهبت این باشد!  راه و رسم و روشت این باشد

سرنوشتم این بود. جنگ و تحریم و از این دست نِعَم . .  . . !     هرچه شد قرعۀ من این آمد! 

راستی باز سؤالی دارم،          بنده را عفو کنید.                          توی آن قرعه کشی،           ناظری حاضر بود

من جسارت کردم، آب هم کز سر من بگذشته، پاسخی نیست       ولی می گویم: من شنیدم که کسی این می گفت:

چشمِ تنها ز خودش بی خبر است.     

                        چشم را آینه ای می باید، تا خودش دریابد،

 تا بفهمد که چه رنگی دارد، تا تواند ز ِخودش لذّت کافی ببرد.

عجبا فهمیدم، شده ام آینه ای بهر تماشای شما!

به شما بر نخورد . . . . . .!   از تماشای قد و قامتتان سیر نگشتید هنوز؟

ظلم و جور ستمِ آینه را می بینید؟                    

شاید این آینه، معیوب و کج است، خط خطی گشته و پُر گرد و غبار!

یا که شاید سر و ته آینه را می نگرید!  

       ور نه در ساحتتان، این همه زشتی و نا زیبایی؟

زورکی نیست که عاشق شدنِ ما برهم!    

               من اگر عشق نخواهم چه کنم؟

  بنده را آوردی، که شوم عاشق تو؟        

که برایت بشوم والِه و حیران وخراب؟

مرحمت فرموده، همۀ عشق و مِی و ساغر خود را تو زِ ما بیرون کش!

عذر من را بپذیر!          

                     این امانت بده مخلوق دگر

می روم تا کپه ام بگذارم.    

صبح باید بروم بر سر کار، پی این بدبختی، پی یک لقمۀ نان!

به گمانم فردا، جلوۀ عشق تو را می بینم،

                      در نگاه غضب آلود رئیسم که چرا دیر شده . . . . !

خوش به حالت که غمی نیست تو را، نه رئیسی داری، نه خدایی عاشق، نه کسی بالا دست!

تو و یک آینۀ بی انصاف!        کج و کوله ست و پر از گرد و غبار.

وقت آن نیست کمی آینه را پاک کنی

خواب سنگین به سراغم آمد.        کم کمک خواب مرا پوشانید.

نیمه شب شد و صدایی آمد،     

           از دل خلوت شب،   

                                از درون خود من

هرچه را می خواهی، عاشقانه به تو تقدیم کنم.

تو خودت خواسته ای تا باشی!

به همان خندۀ شیرین تو سوگند که تو،    هرچه را می بینی،  ذهن خلاق خودت خلق نمود.

هرچه را خواسته ای آمده است.    من فقط ناظر بازی توام.   منتظر تا که چه را  یا که که را خلق کنی!

تو فقط یک لحظه و فقط یک لحظه،       زِته دل، زِ درون،

                                   خواهشی نا محسوس، نه به فریاد بلند،

بلکه از عمق وجود، زِ برای عدم خود بنما،

                             تو همان لحظه دگر نابودی، به همان سادگیِ آمدنت.

خواهش بودن تو، علت خلقِ همه عالم شد.

تو به اعماق وجودت بنِگر،       زِ  چه رو آمده ای روی زمین؟

پیِ حس کردن و این تجربه ها .

                                    حس این لحظۀ تو، علّت بودن توست!

تو فقط لب تر کن، مثل آن روز نخست،

        هرچه را می خواهی، چه وجود و چه عدم، بهر تو خواهد بود.

                                 در همان لحظۀ آن خواستنت.

و تو را یاد نباشد که چه با من گفتی؟     دلبرم حرف قشنگت این بود:

شهر زائیده شدن این باشد، تا توانم که فلان کار کنم،

                      و در این خانه ره عشق نهان گشته و من می یابم

پدرم آن آقا،           خلق و خویش، روشش، میراثش، 

         همه اش راه مرا می سازد.

بنده می خواهم از این راه از این شهر به منزل برسم.

 همه را با وسواس تو خودت آوردی. همه را خلق نمودی همه را

تو از آن روز که خود خواسته پیدا گشتی، من شدم عاشق تو.

دست من نیست،  تورا می خواهم،

                         به همین شکل و شمایل که خودت ساخته ای،

 شرّ و بی حوصله و بازیگوش،        مثل یک بچۀ پر جوش و خروش،

ناسزا گفتن تو باز مرا می خواند،         که شوم عاشق تر

هرچه معشوق به عاشق بزند حرف درشت،

              رشتۀ عشق شود محکمتر ....................!

دیر بازی ست به من سر نزدی!

  نگرانت بودم، تا که آمد امشب و مرا باز به آواز قشنگت خواندی!

و به آواز بلند، رمز شب را گفتی:

             " من چرا آمده ام روی زمین؟ "

باز هم یادم باش!         مبر از یاد مرا

             همه شب منتظر گرمیِ آغوش توام.

عشق بی حد و حساب من و تو بهر تو باد . . . .   . . . . . . . !

خواب من خواب نبود!       پاسخی بود به بی مهری من،

            پاسخ یک عاشق . . . . . . . . . . . . . . . . .

به خداوند قسم، من از آن شب،

دل خود باخته ام بهر رسیدن

                                                              به عزیزم به خدا

 

نوشته شده در جمعه 15 خرداد1388ساعت 20:4 توسط وحید | |

سلام .. به همه ی دوستان خوبم...

وقتی این مطلبو می نویسم .. یک هفته مونده به سال جدید...  هنوز بوی عید نمیاد... هرچند که این روزها در سرتاسر این تهرون بزرگ هر محله ای که بازاری داره  پر از جمعیته و روی پشت بومها پر از فرشهای شسته شده . نیازی نیست توی خیابون سر به هوا راه برید تا این فرشها رو ببینید ، کافیه سرتونو بندازین پایین تا قطره های آبی که روی سر و صورتتون میریزه شمارو به یکباره به خودتون بیاره که داره عید میاد...  

((آخ جون داره عید میاد )) این جمله به راستی منسوخ شده و حتی از زبان بچه های پیش دبستانی هم شنیده نمیشه ، دیگه هیچ کس (نمی گم هیچکس شاید یه تعدادی پیدا شد که خوش به حالشون) علاقه ای به این عید نشون نمیده .

دو روز پیش سوار یه تاکسی شدم . توی تاکسی همه از حواشی  عید نوروز ( نه از خود عید ) می نالیدند. راننده تاکسی که یه مرد با موهای جو گندمی و پر از چین و چروک روی صورتش بود انگار تازه داغ دلشو تازه کرده باشن ، گفت: این چند روز مونده به عید برای من مثل کابوسه .. آرزو می کنم امشب بخوابم فردا وسط فروردین پاشم و ببینم که همه چیز تموم شده ... دوتا دختر دارم و یه پسر .. که همشون منتظرن که من  هر چی زودتر یه پولی بهشون بدم که برن خرید .. خب حقم دارن ... سالی یه بار که باید یه چیزی بخرن ... (بغض می کند)

من فقط سرمو پایی انداختم و تکان میدادم ... میدونستم اگه تو چشاش نگاه کنم نمیتونم جلوی خودمو بگیرم... وقتی یه مرد چهل ساله گریه میکنه من چرا نکنم...

میدونم که حرف زیاد داره اما به هزار دلیل نمیگه ...

به راستی چرا یه مرد برای رسیدن سال نو باید گریه کنه؟

امثال این مرد کم نیستن ... من با خیلی از این جور افراد برخورد داشتم...

وقتی از تاکسی پیاده میشم ، همش به حرفهای اون مرد فکر می کنم... کابوس شب عید... باورش میکنم ... چون لمسش میکنم...  یاد شعری از قیصر امین پور  افتادم که میگه :

گفتی : غزل بگو ! چه بگویم ؟ مجال کو

شیرین من ، برای غزل شور و حال کو؟

پر می زند دلم به هوای غزل ولی

گیرم هوای پرزدنم هست ، بال کو؟

گیرم به فال نیک بگیرم بهار را

چشم و دلی برای تماشا و فال کو؟

تقویم چهار فصل دلم را ورق زدم

آن برگ های سبز سر آغاز سال کو؟

رفتیم و پرسش دل ما بی جواب ماند

حال سوال و حوصله قیل و قال کو؟

نوشته شده در جمعه 23 اسفند1387ساعت 19:53 توسط وحید | |

اینم یه داستان کوتاه دیگه ... امیدوارم لذت ببرید و عبرت بگیرید:

وقتی سر کلاس درس نشسته بودم تمام حواسم متوجه دختری بود که کنار دستم نشسته بود و اون منو "داداشی" صدا می کرد . به موهای مواج و زیبای اون خیره شده بودم و آرزو می کردم که عشقش متعلق به من باشه . اما اون توجهی به این مساله نمیکرد . آخر کلاس پیش من اومد و جزوه جلسه پیش رو خواست . من جزومو بهش دادم .بهم گفت :"متشکرم "و گونه من رو بوسید . میخوام بهش بگم ، میخوام که بدونه ، من نمی خوام فقط "داداشی" باشم . من عاشقشم . اما... من خیلی خجالتی هستم ..... علتش رو نمیدونم . 

                                                                                            تلفن زنگ زد .خودش بود . گریه می کرد. دوست پسرش قلبش رو شکسته بود. از من خواست که برم پیشش. نمیخواست تنها باشه. من هم اینکار رو کردم. وقتی کنارش رو کاناپه نشسته بودم. تمام فکرم متوجه اون چشمهای معصومش بود. آرزو میکردم که عشقش متعلق به من باشه. بعد از 2 ساعت دیدن فیلم و خوردن 3 بسته چیپس ، خواست بره که بخوابه ، به من نگاه کرد و گفت : "متشکرم " و گونه من رو بوسید . میخوام بهش بگم ، میخوام که بدونه ، من نمی خوام فقط "داداشی" باشم . من عاشقشم . اما... من خیلی خجالتی هستم ..... علتش رو نمیدونم . 

                                                           روز قبل از جشن دانشگاه پیش من اومد. گفت : "قرارم بهم خورده ، اون نمیخواد با من بیاد" . من با کسی قرار نداشتم. ترم گذشته ما به هم قول داده بودیم که اگه زمانی هیچکدوممون برای مراسمی پارتنر نداشتیم با هم دیگه باشیم ، درست مثل یه "خواهر و برادر" . ما هم با هم به جشن رفتیم. جشن به پایان رسید . من پشت سر اون ، کنار در خروجی ، ایستاده بودم ، تمام هوش و حواسم به اون لبخند زیبا و اون چشمان همچون کریستالش بود. آرزو می کردم که عشقش متعلق به من باشه ، اما اون مثل من فکر نمی کرد و من این رو میدونستم ، به من گفت :"متشکرم ، شب خیلی خوبی داشتیم " ، و گونه منو بوسید . میخوام بهش بگم ، میخوام که بدونه ، من نمی خوام فقط "داداشی" باشم . من عاشقشم . اما... من خیلی خجالتی هستم ..... علتش رو نمیدونم . 

                                           یه روز گذشت ، سپس یک هفته ، یک سال ... قبل از اینکه بتونم حرف دلم رو بزنم روز فارغ التحصیلی فرا رسید ، من به اون نگاه می کردم که درست مثل فرشته ها روی صحنه رفته بود تا مدرکش رو بگیره. میخواستم که عشقش متعلق به من باشه. اما اون به من توجهی نمی کرد ، و من اینو میدونستم ، قبل از اینکه کسی خونه بره به سمت من اومد ، با همون لباس و کلاه فارغ التحصیلی ، با گریه منو در آغوش گرفت و سرش رو روی شونه من گذاشت و آروم گفت تو بهترین داداشی دنیا هستی ، متشکرم و گونه منو بوسید . میخوام بهش بگم ، میخوام که بدونه ، من نمی خوام فقط "داداشی" باشم . من عاشقشم . اما... من خیلی خجالتی هستم ..... علتش رو نمیدونم . 

                                    نشستم روی صندلی ، صندلی ساقدوش ، توی کلیسا ، اون دختره حالا داره ازدواج میکنه ، من دیدم که "بله" رو گفت و وارد زندگی جدیدی شد. با مرد دیگه ای ازدواج کرد. من میخواستم که عشقش متعلق به من باشه. اما اون اینطوری فکر نمی کرد و من اینو میدونستم ، اما قبل از اینکه از کلیسا بره رو به من کرد و گفت " تو اومدی ؟ متشکرم" میخوام بهش بگم ، میخوام که بدونه ، من نمی خوام فقط "داداشی" باشم . من عاشقشم . اما... من خیلی خجالتی هستم  ... علتش را نمی دانم  

                       سالهای خیلی زیادی گذشت . به تابوتی نگاه میکنم که دختری که من رو داداشی خودش میدونست توی اون خوابیده ، فقط دوستان دوران تحصیلش دور تابوت هستند ، یه نفر داره دفتر خاطراتش رو میخونه ، دختری که در دوران تحصیل اون رو نوشته. این چیزی هست که اون نوشته بود : " تمام توجهم به اون بود. آرزو میکردم که عشقش برای من باشه. اما اون توجهی به این موضوع نداشت و من اینو میدونستم. من میخواستم بهش بگم ، میخواستم که بدونه که نمی خوام فقط برای من یه داداشی باشه. من عاشقش هستم. اما .... من خجالتی ام ...علتش رو نمیدونم ... همیشه آرزو داشتم که به من بگه دوستم داره. ای کاش این کار رو کرده بودم ................. با خودم فکر می کردم ! اگه همدیگرو دوست دارید ، به هم بگید ، خجالت نکشید ، عشق رو از هم دریغ نکنید ، خودتونو پشت القاب و اسامی مخفی نکنید ، منتظر طرف مقابل نباشید، شاید اون از شما خجالتی تر و عاشق تر باشد ...

نوشته شده در یکشنبه 18 اسفند1387ساعت 15:58 توسط وحید | |


سلام دوستان، خیلی وقت بود که نیومدم توی نت و آپ نکردم .. معذرت می خوام ... گرفتاریه دیگه ..

امروز می خوام واسطون یه داستان قشنگ کوتاه و آموزنده بنویسم... اصلا می خوام یه مدتی داستان بنویسم نظرتون چیه؟ اگه موافقید نظربدین .. ممنون میشم..

اسم این داستان هست : وسواس

تا صبح نتوانسته بود بخوابد. همیشه شب های جمعه وضعش همین بود. حس میکرد جای بوسه های شوهرش دارد زخم می شود! با اینکه تاریک بود اما می دانست که تنش پر از موهای ریز تن شوهرش شده...

آفتاب که زد بلند شد. لباس هایش را از توی کمد برداشت. کمد را قفل می کرد که کسی به لباس هایش دست نزند و اگر حس می کرد دست کسی به لباس هایش خورده  آن لباس را نمی پوشید. می گفت: دلم ور نمیداره! از اتاق که بیرون آمد یاد چیزی افتاد. برگشت و شوهرش را صدا زد. مرد بیدار شد. همان جور که خودش را می کشید از لای چشم به پنجره نگاه کرد و گفت: چیه گلم؟ کله سحر پا شدی که چی؟!

_می خوام برم حموم. تا صبح جون دادم!

_منو چرا بیدار کردی؟!

_می خوام ملافه هارو بشورم. برم حموم و برگردم دلم نمیاد بهشون دست بزنم. پا شو ملافه هارو جمع کنم. تو هم برو رو کاناپه بخواب. صبر کن. این ملافه تمیز رو بنداز رو کاناپه. تا دوش نگرفتی هیج جا نخواب!

_پس قبل از اینکه بری حموم بذار ببوسمت. بری و برگردی دیگه نمیذاری.

زن ملافه ها را توی ماشین فرو کرد و راه افتاد طرف حمام. یکهو جیغش بلند شد:

_این حموم چرا اینقد کثیفه؟! پر از موهای توئه!

_خوب دیشب گفتی برو حموم بعد بیا تو تخت.

_اییییییشک! اینجا رو هم باید بشورم!

شستن حمام نیم ساعتی طول کشید و آنطور هم که دلش می خواست تمیز نشد. داد زد:

_ یه صابون بده

_صابون که تو حموم هست

_اینو تو به تنت زدی. دلم ور نمیداره. کثیفه!

_صابون که دیگه کثیف نمیشه!

_بیار دیگه !

یک ساعتی طول کشید تا به دلخواه سر و تنش را شست. دوش را که بست. یکهو پایش لیز خورد و به اجبار به دیوار تکیه داد.

_ ای ی ی ی ! نجس شدم! اَه!   دوباره دوش را باز کرد و حسابی پشتش را شست. حس غریبی داشت. کمی که فکر کرد فهمید. داد زد:

_ آب بو میده!

_چی؟!

_میگم آب بو میده!

_ول کن دختر. یعنی چی بو میده؟! بوی کلر میده شاید؟...

_ نه! بوی نا میده. بوی موندگی. انگار تو لوله مونده. یکم زنگ هم داره فک کنم...

_حالا میگی چیکار کنم؟!

_دوش رو باز میذارم تا آبه کثیف بره و خودمو بشورم.

_هر کار می خوای بکن. فقط بذار من نیم ساعت بخوابم!

ربع ساعتی که دوش باز بود حس کرد آب تمیز شده. با این حال وان را پر از آب کرد که مطمئن شود آب زنگ ندارد. خودش را دوباره شست. داد زد:

_کمرم درد گرفت زیر این دوش. دیگه شب جمعه کاری نمی کنیم. اصلا شب جمعه کنارت نمی خوابم. روزای جمعه ی منو به گند میکشی!

حوله را خوب نگاه کرد که تویش مو نباشد. بو کرد که بوی نا ندهد. و آنوقت خودش را خشک کرد. داد زد:

_بیا در حموم رو وا کن. دستگیره کثیفه، نمی خوام دست بزنم!

صدایی نیامد. دوباره داد زد:

_ بیا دیگه! کجایی؟!

وقتی جوابی نگرفت با گوشه حوله در را باز کرد و بیرون آمد. دمپایی های تمیزش همانجا بود . پوشید و دنبال شوهرش گشت. کسی در خانه نبود. یک لحظه چیزی به چشمش خورد. روی آینه میز توالت با ماتیک نوشته بود:

 

دیگر کنار هم نمی خوابیم... هیچ وقت...

 

نوشته شده در یکشنبه 6 بهمن1387ساعت 19:26 توسط وحید | |

 

آیا بی خیال خواهم بود پس از سالها زندگی در انگیزه رویایی !

صدای هو هوی باد در برگهای سبزِ بهاری می پیچد

اینجا بهار است

                          روزها می گذرند

من همه لحظه های در هم گره خورده را

چشم بسته شماره میکنم

                                  با خیال تو

آیا تو خواهی بود ؟

در آبی ِ تیره !

زیر نگاه ِ بسته ای که دایره می زند

اینجا من در فراسوی زمان و مکان

ایستاده ام

بر قله ی رفیع تنهایی

                  هیچ زمزمه ای نیست جز صدای تنفس

و هیچ سکوتی نیست جز تپش قلب ِ بیماری

                                                       من با خیال تو

مهمان ِ ثانیه های آفتابی هستم

             ثانیه هایی که همیشه آن ها را از پشت ِ شیشۀ سیال و مبهم مه می بینم

دستهایم در هم گره خورده اند

                  و در پیچش ِ حریرها پنهان اند

مبادا کسی دستان خیالباف مرا ببیند

        و ادغام ذهن و آسمان را

.

.

.

اینجا پایان یک رویاست.

نوشته شده در سه شنبه 16 مهر1387ساعت 19:7 توسط وحید | |

روزی

خواهم آمد و پیامی خواهم آورد

در رگها،نور خواهم ریخت

و صدا خواهم درداد:

ای سبدهاتان پرخواب!

 سیب آوردم ، سیب سرخ خورشید

خواهم آمد

گل یاسی به گدا خواهم داد

زن زیبای جذامی را گوشواره ای دیگر خواهم بخشید

کور را خواهم گفت: چه تماشا دارد باغ !

دوره گردی خواهم شد، کوچه ها را خواهم گشت

جار خواهم زد:

(( آی شبنم،شبنم، شبنم ))

رهگذاری خواهد گفت: راستی راه شب تاریکی است

کهکشانی خواهم دادش

روی پل دختری بی پاست ، دب اکبر را برگردن او خواهم آویخت

هرچه دشنام ، از لبها خواهم برچید

هر چه دیوار از جا خواهم برکند.

رهزنان را خواهم گفت: کاروانی آمد بارش لبخند!

آشتی خواهم داد

آشنا خواهم کرد

راه خواهم رفت

نور خواهم خورد

دوست خواهم داشت...

 

نوشته شده در شنبه 26 مرداد1387ساعت 18:17 توسط وحید | |

 

گیشه اش باز است و خودش در نماز

 

بلیط فروش را می گویم ...

 

روی جاجیمی پر از شقایق قل هوالله می خواند.

 

زیر اندازش کوتاه است ، سجده که میرود خاک خیابان برنوک انگشتانش بوسه می زند.

 

خدا روبه رویش نشسته .. چند قدم جلوتر ... درست در محراب نمازش او می بیندش ومن!

 

- آقا ،آقا من بلیط می خواهم . پسر بچه ای بود،نمازش را که فهمید ساکت شد و آرام رفت.

 

مرد دستان سرد و سرخش را مقابل صورتش گرفت و خواند : ربنا آتنا ... شنیدمش دنیا را نمی خواست،

 

نگران فردایش بود. با تمام نیاز بی نیازی اش را دیدم...

 

کفش هایش درست پشت پاهاش جفت بودند، گویی به او اقتدا کرده بودند.

 

باز خواند : سبحان ربّي الأعلى و بحمده .... پاهای برهنه اش یخ کرده بودند. آه چقدر سرد است.

 

زمستان است و باران نم نم می بارد.

 

خدا را شکر چند آیینه آن طرف تر دانه می خورند گنجشکان. می خورند می خوانند .. خدایا شکرت

 

چقدر همرنگند . یک چیز می گویند... یک چیز می خوانند و یک چیز می بینند..فقط یک چیز...

 

شنیدم خدارا، به فرشتگانش می گفت،می خندید و می گفت، بنگریدشان ،نگفتمتان بنگریدشان

 

مرا صدا می زنند، مرا می خوانند مرا! آن مرد ، گنجشکان و خدا خندیدند ، با هم خندیدند...

نوشته شده در یکشنبه 13 مرداد1387ساعت 15:36 توسط وحید | |

 

قایقی بر موج دستان،رو به مغرب گام برمیداشت

با عبورش دانه های اشک را

بر گونه ام میکاشت

یکی پرسید:

آی مردم،در درون این قایق

که از هر سویش میتراود نور

چه کس خفتست؟

گفتیم:

آنکه آوازش از آغاز تا ابد

بر چهره ی شهر هنر میماند و ماندست...

 

نوشته شده در دوشنبه 31 تیر1387ساعت 14:49 توسط وحید | |

پايان ماجراست شليك كن رفيق


                    تاخير نابجاست شليك كن رفيق


من با كمال ميل رو به گلوله‌ام


               اين تير بی‌خطاست شليك كن رفيق


از چند روز پيش حس كرده‌ام كه مرگ


                    اجرای انتهاست شليك كن رفيق


فهميده‌ام كه حذف يا قتل عمد من


                   راه نجات ماست شليك كن رفيق


ژانر و سياق جبر وسترن محض بود


               پايان همين فناست شليك كن رفيق


اما دوئل نداشت وسترن انتها


               يك كلت بين ماست شليك كن رفيق


من باختم قبول تقصير که بود


                   ناگفته برملاست شليك كن رفيق


من خسته‌ام بجنب فرصت نمانده است


                تقدیر هم نخواست شليك كن رفيق

 

اصلا مهم نبود تقدير دست‌ساز

 

         كلتت چه خوش صداست شليك كن رفيق

نوشته شده در پنجشنبه 6 تیر1387ساعت 1:40 توسط وحید | |

 

من پذیرفتم شکست خویش را

               

                               پندهای قلب دور اندیش را

 

من پذیرفتم که عشق افسانه است

 

                            این دل درد آشنا دیوانه است

 

می روم شاید فراموشت کنم

 

                          با فراموشی هم آغوشت کنم

 

می روم از رفتن من شاد باش

 

                                   از عذاب دیدنم آزاد باش

 

گرچه تو, تنهاتر از من می روی

 

                              آرزو دارم ولی عاشق شوی

  

آرزو دارم بفهمی درد را

 

                                تلخی برخوردهای سرد را

    

 

         من پذیرفتم شکست خویش را ....

نوشته شده در یکشنبه 12 خرداد1387ساعت 11:54 توسط وحید | |
{ فاطمه منبع الهام آزادي و حق‌خواهي و عدالت‌طلبي و مبارزه با ستم و قساوت و تبعيض بوده است }

خواستم بگويم، فاطمه دختر خديجه‌ي بزرگ است.
ديدم فاطمه نيست.
خواستم بگويم، كه فاطمه دختر محمد (ص) است.
ديدم كه فاطمه نيست.
خواستم بگويم، كه فاطمه همسر علي است.
ديدم كه فاطمه نيست.
خواستم بگويم، كه فاطمه مادر حسين است.
ديدم كه فاطمه نيست.
خواستم بگويم، كه فاطمه مادر زينب است.
باز ديدم كه فاطمه نيست.

نه، اين‌ها همه هست و اين همه فاطمه نيست.
فاطمه، فاطمه است . . .

شهادت این بانوی بزرگ تاریخ بر همه ی دوستان اهل بیت تسلیت باد.

نوشته شده در دوشنبه 30 اردیبهشت1387ساعت 20:39 توسط وحید | |
"غذایم را بین کشتارها می خوردم


و هنگام خواب کنار قاتلان دراز می کشیدم


بی رقتی از عشق پرستاری می کردم


و بی صبرانه طبیعت را می پاییدم.


فرصت من در این جهان خاکی اینگونه به سر شد."

نوشته شده در سه شنبه 17 اردیبهشت1387ساعت 19:57 توسط وحید | |
 

مي روي با اشك حسرت ديده ام را تر كني

 

               مي روي تا با نبودن عشق را پرپر كني

 

 

آن همه گفتي نگاهم با نگاهت زنده است

 

             من نباشم مي تواني روزها را سر كني؟

 

 

در نبودت گريه كردم ، آينه احساس كرد

 

              آينه شو تا گريه ام را حس كني باور كني

   

 

سبز در عشقت شدم كم كم تو دانستي ولي

 

           عاقبت مي خواستي در قلب من خنجر كني

 

 

بعد تو در سينه نامت مي شود يك خاطره

 

           كاش مي شد قصه ي عشق مرا باور كني

نوشته شده در پنجشنبه 5 اردیبهشت1387ساعت 7:4 توسط وحید | |

تمام فکر او خواستنش بود

                               داشتنش بود

                                       همین و بس!

 

و چکید ازقلمش عطر بهار!

طفلکی نمی دانست

ولی عاشق بود

              عاشقتر شد

فکرش همه شد این واژه ی غریب

                          آنقدر به افکارش پیچید

                                              که دیگر نفهمید!

                                                     هیچ نفهمید چه می کند!

 

آمد و رفت

      گریست وخندید

         نوشت و نوشت و نوشت...

                                     دیوانه شد!

آه کشید،فریاد زد،اشک ریخت

                                  ویرانه شد!

                                     طفلکی گم شد!

 

کور شد...

خودش را حس نکرد،

و هنگام عبور یار خوابش برد!

                             و خوابش را دید

و از آن به بعد عادت کرد

                      به خوابیدن با عطر عبورش عادت کرد

                                                                بد عادت شد!

 

بیدار که شد

        از نبودش شکایت کرد!

               و دوباره حلقه طی شد و طی شد!

                                 و هی طی شد و هنوز هم می شود!

هم طی می شود ،هم سخت می شود! 

عادت کرد که صدایش کنند طفلکی!

                               باز هم بد عادت شد!

 

طفلکی آرزو کرد،

            هزاران بار به لحظه ای برگردد

                            که می چکید از قلمش عطر بهار!

                                   همان لحظه ای که او را می خواست...

 

                                                        همین!

                                                                         طفلکی...

نوشته شده در دوشنبه 26 فروردین1387ساعت 7:18 توسط وحید | |

خداوندا تو آگاهی که من کفری نمی گویم ...

پریشانم

چه می خواهی تو از جانم؟

مرا بی آنکه خود خواهم اسیر زندگی کردی ...

خداوندا تو مسئولی...

خداوندا تو میدانی...

که انسان بودن و ماندن دراین دنیا چه دشوار است..

چه رنجی می کشد آنکس که انسان است و از احساس سرشار است.

نوشته شده در جمعه 16 فروردین1387ساعت 17:49 توسط وحید | |

من ...

با زخم ، زبونات رفيقم ...

مرهم بزار با حرفات

رو زخم عميقم ...

 

با توام كه داري

به گريم ميخندي ...

 

كاش مي شد

بياي و

به من دل ببندي...

 

تنها بودن

يه كابوس ، شومه

عزيزم ...

كار دل

نباشي ، تمومه

عزيزم ...

 

نوشته شده در چهارشنبه 7 فروردین1387ساعت 0:48 توسط وحید | |

نخستین نگاه

نخستین نگاهی،که مارا به هم دوخت!

نخستین سلامی که در جان ما شعله افروخت ...

نخستین کلامی ، که دل های مارا

به بوی خوش آشنایی سپرد و به مهمانی عشق برد

پر از مهر بودی ، پر از نور بودم

همه شوق بودی ، همه شور بودم

چه خوش لحظه هایی که دزدانه از هم،

نگاهی ربودیم و رازی نهفتیم،

چه خوش لحظه هایی که (می خواهمت) را،

به شرم و خموشی ، نگفتیم و گفتیم

دو آوای تنهای سرگشته بودیم،

رها در گذرگاه هستی ، به سوی هم از دورها پرگشودیم

چه خوش لحظه هایی که هم را شنیدیم

چه خوش لحظه هایی که در هم وزیدیم

چه خوش لحظه هایی که در پرده عشق

چو یک نغمه شاد ، با هم شکفتیم

چه شب ها ، چه شب ها، که همراه حافظ

در آن کهکشان های رنگین

در آن بیکران های سرشار از نرگس و نسترن، یاس و نسرین

زبسیاری شوق و شادی نخفتیم، تو با آن صفای خدایی

تو با آن دل و جان سرشار از روشنایی

ازین خاکیان دور بودی

من آن مرغ شیدا ، در آن باغ بالنده در عطر و رویا
نوشته شده در چهارشنبه 22 اسفند1386ساعت 0:13 توسط وحید | |

برگ در انتهاي زوال مي افتد و نهال در ابتداي کمال ...

 بنگر چگونه مي افتي ؟  چون برگي زرد يا سيبي سرخ

نوشته شده در دوشنبه 20 اسفند1386ساعت 15:55 توسط وحید | |
نمي بخشمت ....

بخاطر تمام خنده هايي كه از صورتم گرفتي ....

بخاطر تمام غمهايي كه بر صورتم نشاندي ....

نمي بخشمت ....

بخاطر دلي كه برايم شكستي .... ..

بخاطر احساسي كه برايم پرپر كردي .....

نمي بخشمت ....

بخاطر زخمي كه بر وجودم نشاندي .....

بخاطر نمكي كه بر زخمم گذاردي ....

و مي بخشمت ...

بخاطرعشقي كه بر قلبم حك كردي ...

نوشته شده در یکشنبه 19 اسفند1386ساعت 23:22 توسط وحید | |

عشق یعنی شب نخفتن تا سحر           عشق یعنی سجده ها با چشم تر

عشق یعنی در جهان رسوا شدن           عشق یعنی سست و بی پروا شدن

عشق  یعنی دیدن بر در دوختن               عشق یعنی در فراقش سوختن

 عشق یعنی سوختن یا ساختن             عشق یعنی زندگی را باختن

 عشق یعنی قطعه ی شعری نا تمام      عشق یعنی بهترین حسن ختام

نوشته شده در شنبه 11 اسفند1386ساعت 1:20 توسط وحید | |
شمع داني به دم مرگ به پروانه چه گفت؟

گفت اي عاشق بيچاره فراموش شوي...

 سوخت پروانه ولي خوب جوابش را داد   گفت طولي نکشد نيز تو خاموش شوي..

نوشته شده در سه شنبه 9 بهمن1386ساعت 0:10 توسط وحید | |

 آرزویم اين است نرود اشك در چشم تو هرگز مگر از شوق زياد

نرود لبخند از عمق نگاهت هرگزو به اندازه ي هر روز توعاشق باشي 

عاشق آنكه تو را مي خواهدو به لبخند تو از خويش رها مي گردد

و ترا دوست بدارد به همان اندازه . كه دلت مي خواهد

نوشته شده در پنجشنبه 6 دی1386ساعت 23:52 توسط وحید | |
گاه یک سنجاقک به تو دل می بندد ...

 وتو هر روز سحر . می نشینی لب حوض ..

 تا بیاید از راه ... از خم پیچک نیلوفرها...

روی موهای سرت بنشیند... یا که از قطره ی آب کف دستت بخورد ....

گاه یک سنجاقک همه ی معنی یک زندگی است ...  (خسرو سینائی)

نوشته شده در دوشنبه 5 آذر1386ساعت 23:43 توسط وحید | |
سلام مرا بپذیرید ....

دوستانی که مایل هستند که تبادل لینک کنیم ... در قسمت نظر خواهی این پست اعلام کنند..

ما منتظر نظرات شما برای پیوند وبلاگهایمان هستیم....

نوشته شده در پنجشنبه 3 آبان1386ساعت 17:2 توسط وحید | |