روی قلب وحید
":":" حرف دل ":":"
قایقی بر موج دستان،رو به مغرب گام برمیداشت با عبورش دانه های اشک را بر گونه ام میکاشت یکی پرسید: آی مردم،در درون این قایق که از هر سویش میتراود نور چه کس خفتست؟ گفتیم: آنکه آوازش از آغاز تا ابد بر چهره ی شهر هنر میماند و ماندست... پايان ماجراست شليك كن رفيق اصلا مهم نبود تقدير دستساز كلتت چه خوش صداست شليك كن رفيق
تاخير نابجاست شليك كن رفيق
من با كمال ميل رو به گلولهام
اين تير بیخطاست شليك كن رفيق
از چند روز پيش حس كردهام كه مرگ
اجرای انتهاست شليك كن رفيق
فهميدهام كه حذف يا قتل عمد من
راه نجات ماست شليك كن رفيق
ژانر و سياق جبر وسترن محض بود
پايان همين فناست شليك كن رفيق
اما دوئل نداشت وسترن انتها
يك كلت بين ماست شليك كن رفيق
من باختم قبول تقصير که بود
ناگفته برملاست شليك كن رفيق
من خستهام بجنب فرصت نمانده است
تقدیر هم نخواست شليك كن رفيق
