تبليغاتX
روی قلب وحید

روی قلب وحید

":":" حرف دل ":":"

روزی

خواهم آمد و پیامی خواهم آورد

در رگها،نور خواهم ریخت

و صدا خواهم درداد:

ای سبدهاتان پرخواب!

 سیب آوردم ، سیب سرخ خورشید

خواهم آمد

گل یاسی به گدا خواهم داد

زن زیبای جذامی را گوشواره ای دیگر خواهم بخشید

کور را خواهم گفت: چه تماشا دارد باغ !

دوره گردی خواهم شد، کوچه ها را خواهم گشت

جار خواهم زد:

(( آی شبنم،شبنم، شبنم ))

رهگذاری خواهد گفت: راستی راه شب تاریکی است

کهکشانی خواهم دادش

روی پل دختری بی پاست ، دب اکبر را برگردن او خواهم آویخت

هرچه دشنام ، از لبها خواهم برچید

هر چه دیوار از جا خواهم برکند.

رهزنان را خواهم گفت: کاروانی آمد بارش لبخند!

آشتی خواهم داد

آشنا خواهم کرد

راه خواهم رفت

نور خواهم خورد

دوست خواهم داشت...

 

نوشته شده در شنبه 26 مرداد1387ساعت 18:17 توسط وحید | |

 

گیشه اش باز است و خودش در نماز

 

بلیط فروش را می گویم ...

 

روی جاجیمی پر از شقایق قل هوالله می خواند.

 

زیر اندازش کوتاه است ، سجده که میرود خاک خیابان برنوک انگشتانش بوسه می زند.

 

خدا روبه رویش نشسته .. چند قدم جلوتر ... درست در محراب نمازش او می بیندش ومن!

 

- آقا ،آقا من بلیط می خواهم . پسر بچه ای بود،نمازش را که فهمید ساکت شد و آرام رفت.

 

مرد دستان سرد و سرخش را مقابل صورتش گرفت و خواند : ربنا آتنا ... شنیدمش دنیا را نمی خواست،

 

نگران فردایش بود. با تمام نیاز بی نیازی اش را دیدم...

 

کفش هایش درست پشت پاهاش جفت بودند، گویی به او اقتدا کرده بودند.

 

باز خواند : سبحان ربّي الأعلى و بحمده .... پاهای برهنه اش یخ کرده بودند. آه چقدر سرد است.

 

زمستان است و باران نم نم می بارد.

 

خدا را شکر چند آیینه آن طرف تر دانه می خورند گنجشکان. می خورند می خوانند .. خدایا شکرت

 

چقدر همرنگند . یک چیز می گویند... یک چیز می خوانند و یک چیز می بینند..فقط یک چیز...

 

شنیدم خدارا، به فرشتگانش می گفت،می خندید و می گفت، بنگریدشان ،نگفتمتان بنگریدشان

 

مرا صدا می زنند، مرا می خوانند مرا! آن مرد ، گنجشکان و خدا خندیدند ، با هم خندیدند...

نوشته شده در یکشنبه 13 مرداد1387ساعت 15:36 توسط وحید | |