تبليغاتX
روی قلب وحید

روی قلب وحید

":":" حرف دل ":":"


سلام دوستان، خیلی وقت بود که نیومدم توی نت و آپ نکردم .. معذرت می خوام ... گرفتاریه دیگه ..

امروز می خوام واسطون یه داستان قشنگ کوتاه و آموزنده بنویسم... اصلا می خوام یه مدتی داستان بنویسم نظرتون چیه؟ اگه موافقید نظربدین .. ممنون میشم..

اسم این داستان هست : وسواس

تا صبح نتوانسته بود بخوابد. همیشه شب های جمعه وضعش همین بود. حس میکرد جای بوسه های شوهرش دارد زخم می شود! با اینکه تاریک بود اما می دانست که تنش پر از موهای ریز تن شوهرش شده...

آفتاب که زد بلند شد. لباس هایش را از توی کمد برداشت. کمد را قفل می کرد که کسی به لباس هایش دست نزند و اگر حس می کرد دست کسی به لباس هایش خورده  آن لباس را نمی پوشید. می گفت: دلم ور نمیداره! از اتاق که بیرون آمد یاد چیزی افتاد. برگشت و شوهرش را صدا زد. مرد بیدار شد. همان جور که خودش را می کشید از لای چشم به پنجره نگاه کرد و گفت: چیه گلم؟ کله سحر پا شدی که چی؟!

_می خوام برم حموم. تا صبح جون دادم!

_منو چرا بیدار کردی؟!

_می خوام ملافه هارو بشورم. برم حموم و برگردم دلم نمیاد بهشون دست بزنم. پا شو ملافه هارو جمع کنم. تو هم برو رو کاناپه بخواب. صبر کن. این ملافه تمیز رو بنداز رو کاناپه. تا دوش نگرفتی هیج جا نخواب!

_پس قبل از اینکه بری حموم بذار ببوسمت. بری و برگردی دیگه نمیذاری.

زن ملافه ها را توی ماشین فرو کرد و راه افتاد طرف حمام. یکهو جیغش بلند شد:

_این حموم چرا اینقد کثیفه؟! پر از موهای توئه!

_خوب دیشب گفتی برو حموم بعد بیا تو تخت.

_اییییییشک! اینجا رو هم باید بشورم!

شستن حمام نیم ساعتی طول کشید و آنطور هم که دلش می خواست تمیز نشد. داد زد:

_ یه صابون بده

_صابون که تو حموم هست

_اینو تو به تنت زدی. دلم ور نمیداره. کثیفه!

_صابون که دیگه کثیف نمیشه!

_بیار دیگه !

یک ساعتی طول کشید تا به دلخواه سر و تنش را شست. دوش را که بست. یکهو پایش لیز خورد و به اجبار به دیوار تکیه داد.

_ ای ی ی ی ! نجس شدم! اَه!   دوباره دوش را باز کرد و حسابی پشتش را شست. حس غریبی داشت. کمی که فکر کرد فهمید. داد زد:

_ آب بو میده!

_چی؟!

_میگم آب بو میده!

_ول کن دختر. یعنی چی بو میده؟! بوی کلر میده شاید؟...

_ نه! بوی نا میده. بوی موندگی. انگار تو لوله مونده. یکم زنگ هم داره فک کنم...

_حالا میگی چیکار کنم؟!

_دوش رو باز میذارم تا آبه کثیف بره و خودمو بشورم.

_هر کار می خوای بکن. فقط بذار من نیم ساعت بخوابم!

ربع ساعتی که دوش باز بود حس کرد آب تمیز شده. با این حال وان را پر از آب کرد که مطمئن شود آب زنگ ندارد. خودش را دوباره شست. داد زد:

_کمرم درد گرفت زیر این دوش. دیگه شب جمعه کاری نمی کنیم. اصلا شب جمعه کنارت نمی خوابم. روزای جمعه ی منو به گند میکشی!

حوله را خوب نگاه کرد که تویش مو نباشد. بو کرد که بوی نا ندهد. و آنوقت خودش را خشک کرد. داد زد:

_بیا در حموم رو وا کن. دستگیره کثیفه، نمی خوام دست بزنم!

صدایی نیامد. دوباره داد زد:

_ بیا دیگه! کجایی؟!

وقتی جوابی نگرفت با گوشه حوله در را باز کرد و بیرون آمد. دمپایی های تمیزش همانجا بود . پوشید و دنبال شوهرش گشت. کسی در خانه نبود. یک لحظه چیزی به چشمش خورد. روی آینه میز توالت با ماتیک نوشته بود:

 

دیگر کنار هم نمی خوابیم... هیچ وقت...

 

نوشته شده در یکشنبه 6 بهمن1387ساعت 19:26 توسط وحید | |