تبليغاتX
روی قلب وحید

روی قلب وحید

":":" حرف دل ":":"

سلام .. به همه ی دوستان خوبم...

وقتی این مطلبو می نویسم .. یک هفته مونده به سال جدید...  هنوز بوی عید نمیاد... هرچند که این روزها در سرتاسر این تهرون بزرگ هر محله ای که بازاری داره  پر از جمعیته و روی پشت بومها پر از فرشهای شسته شده . نیازی نیست توی خیابون سر به هوا راه برید تا این فرشها رو ببینید ، کافیه سرتونو بندازین پایین تا قطره های آبی که روی سر و صورتتون میریزه شمارو به یکباره به خودتون بیاره که داره عید میاد...  

((آخ جون داره عید میاد )) این جمله به راستی منسوخ شده و حتی از زبان بچه های پیش دبستانی هم شنیده نمیشه ، دیگه هیچ کس (نمی گم هیچکس شاید یه تعدادی پیدا شد که خوش به حالشون) علاقه ای به این عید نشون نمیده .

دو روز پیش سوار یه تاکسی شدم . توی تاکسی همه از حواشی  عید نوروز ( نه از خود عید ) می نالیدند. راننده تاکسی که یه مرد با موهای جو گندمی و پر از چین و چروک روی صورتش بود انگار تازه داغ دلشو تازه کرده باشن ، گفت: این چند روز مونده به عید برای من مثل کابوسه .. آرزو می کنم امشب بخوابم فردا وسط فروردین پاشم و ببینم که همه چیز تموم شده ... دوتا دختر دارم و یه پسر .. که همشون منتظرن که من  هر چی زودتر یه پولی بهشون بدم که برن خرید .. خب حقم دارن ... سالی یه بار که باید یه چیزی بخرن ... (بغض می کند)

من فقط سرمو پایی انداختم و تکان میدادم ... میدونستم اگه تو چشاش نگاه کنم نمیتونم جلوی خودمو بگیرم... وقتی یه مرد چهل ساله گریه میکنه من چرا نکنم...

میدونم که حرف زیاد داره اما به هزار دلیل نمیگه ...

به راستی چرا یه مرد برای رسیدن سال نو باید گریه کنه؟

امثال این مرد کم نیستن ... من با خیلی از این جور افراد برخورد داشتم...

وقتی از تاکسی پیاده میشم ، همش به حرفهای اون مرد فکر می کنم... کابوس شب عید... باورش میکنم ... چون لمسش میکنم...  یاد شعری از قیصر امین پور  افتادم که میگه :

گفتی : غزل بگو ! چه بگویم ؟ مجال کو

شیرین من ، برای غزل شور و حال کو؟

پر می زند دلم به هوای غزل ولی

گیرم هوای پرزدنم هست ، بال کو؟

گیرم به فال نیک بگیرم بهار را

چشم و دلی برای تماشا و فال کو؟

تقویم چهار فصل دلم را ورق زدم

آن برگ های سبز سر آغاز سال کو؟

رفتیم و پرسش دل ما بی جواب ماند

حال سوال و حوصله قیل و قال کو؟

نوشته شده در جمعه 23 اسفند1387ساعت 19:53 توسط وحید | |

اینم یه داستان کوتاه دیگه ... امیدوارم لذت ببرید و عبرت بگیرید:

وقتی سر کلاس درس نشسته بودم تمام حواسم متوجه دختری بود که کنار دستم نشسته بود و اون منو "داداشی" صدا می کرد . به موهای مواج و زیبای اون خیره شده بودم و آرزو می کردم که عشقش متعلق به من باشه . اما اون توجهی به این مساله نمیکرد . آخر کلاس پیش من اومد و جزوه جلسه پیش رو خواست . من جزومو بهش دادم .بهم گفت :"متشکرم "و گونه من رو بوسید . میخوام بهش بگم ، میخوام که بدونه ، من نمی خوام فقط "داداشی" باشم . من عاشقشم . اما... من خیلی خجالتی هستم ..... علتش رو نمیدونم . 

                                                                                            تلفن زنگ زد .خودش بود . گریه می کرد. دوست پسرش قلبش رو شکسته بود. از من خواست که برم پیشش. نمیخواست تنها باشه. من هم اینکار رو کردم. وقتی کنارش رو کاناپه نشسته بودم. تمام فکرم متوجه اون چشمهای معصومش بود. آرزو میکردم که عشقش متعلق به من باشه. بعد از 2 ساعت دیدن فیلم و خوردن 3 بسته چیپس ، خواست بره که بخوابه ، به من نگاه کرد و گفت : "متشکرم " و گونه من رو بوسید . میخوام بهش بگم ، میخوام که بدونه ، من نمی خوام فقط "داداشی" باشم . من عاشقشم . اما... من خیلی خجالتی هستم ..... علتش رو نمیدونم . 

                                                           روز قبل از جشن دانشگاه پیش من اومد. گفت : "قرارم بهم خورده ، اون نمیخواد با من بیاد" . من با کسی قرار نداشتم. ترم گذشته ما به هم قول داده بودیم که اگه زمانی هیچکدوممون برای مراسمی پارتنر نداشتیم با هم دیگه باشیم ، درست مثل یه "خواهر و برادر" . ما هم با هم به جشن رفتیم. جشن به پایان رسید . من پشت سر اون ، کنار در خروجی ، ایستاده بودم ، تمام هوش و حواسم به اون لبخند زیبا و اون چشمان همچون کریستالش بود. آرزو می کردم که عشقش متعلق به من باشه ، اما اون مثل من فکر نمی کرد و من این رو میدونستم ، به من گفت :"متشکرم ، شب خیلی خوبی داشتیم " ، و گونه منو بوسید . میخوام بهش بگم ، میخوام که بدونه ، من نمی خوام فقط "داداشی" باشم . من عاشقشم . اما... من خیلی خجالتی هستم ..... علتش رو نمیدونم . 

                                           یه روز گذشت ، سپس یک هفته ، یک سال ... قبل از اینکه بتونم حرف دلم رو بزنم روز فارغ التحصیلی فرا رسید ، من به اون نگاه می کردم که درست مثل فرشته ها روی صحنه رفته بود تا مدرکش رو بگیره. میخواستم که عشقش متعلق به من باشه. اما اون به من توجهی نمی کرد ، و من اینو میدونستم ، قبل از اینکه کسی خونه بره به سمت من اومد ، با همون لباس و کلاه فارغ التحصیلی ، با گریه منو در آغوش گرفت و سرش رو روی شونه من گذاشت و آروم گفت تو بهترین داداشی دنیا هستی ، متشکرم و گونه منو بوسید . میخوام بهش بگم ، میخوام که بدونه ، من نمی خوام فقط "داداشی" باشم . من عاشقشم . اما... من خیلی خجالتی هستم ..... علتش رو نمیدونم . 

                                    نشستم روی صندلی ، صندلی ساقدوش ، توی کلیسا ، اون دختره حالا داره ازدواج میکنه ، من دیدم که "بله" رو گفت و وارد زندگی جدیدی شد. با مرد دیگه ای ازدواج کرد. من میخواستم که عشقش متعلق به من باشه. اما اون اینطوری فکر نمی کرد و من اینو میدونستم ، اما قبل از اینکه از کلیسا بره رو به من کرد و گفت " تو اومدی ؟ متشکرم" میخوام بهش بگم ، میخوام که بدونه ، من نمی خوام فقط "داداشی" باشم . من عاشقشم . اما... من خیلی خجالتی هستم  ... علتش را نمی دانم  

                       سالهای خیلی زیادی گذشت . به تابوتی نگاه میکنم که دختری که من رو داداشی خودش میدونست توی اون خوابیده ، فقط دوستان دوران تحصیلش دور تابوت هستند ، یه نفر داره دفتر خاطراتش رو میخونه ، دختری که در دوران تحصیل اون رو نوشته. این چیزی هست که اون نوشته بود : " تمام توجهم به اون بود. آرزو میکردم که عشقش برای من باشه. اما اون توجهی به این موضوع نداشت و من اینو میدونستم. من میخواستم بهش بگم ، میخواستم که بدونه که نمی خوام فقط برای من یه داداشی باشه. من عاشقش هستم. اما .... من خجالتی ام ...علتش رو نمیدونم ... همیشه آرزو داشتم که به من بگه دوستم داره. ای کاش این کار رو کرده بودم ................. با خودم فکر می کردم ! اگه همدیگرو دوست دارید ، به هم بگید ، خجالت نکشید ، عشق رو از هم دریغ نکنید ، خودتونو پشت القاب و اسامی مخفی نکنید ، منتظر طرف مقابل نباشید، شاید اون از شما خجالتی تر و عاشق تر باشد ...

نوشته شده در یکشنبه 18 اسفند1387ساعت 15:58 توسط وحید | |