روی قلب وحید
":":" حرف دل ":":"
گیشه اش باز است و خودش در نماز بلیط فروش را می گویم ... روی جاجیمی پر از شقایق قل هوالله می خواند. زیر اندازش کوتاه است ، سجده که میرود خاک خیابان برنوک انگشتانش بوسه می زند. خدا روبه رویش نشسته .. چند قدم جلوتر ... درست در محراب نمازش او می بیندش ومن! - آقا ،آقا من بلیط می خواهم . پسر بچه ای بود،نمازش را که فهمید ساکت شد و آرام رفت. مرد دستان سرد و سرخش را مقابل صورتش گرفت و خواند : ربنا آتنا ... شنیدمش دنیا را نمی خواست، نگران فردایش بود. با تمام نیاز بی نیازی اش را دیدم... کفش هایش درست پشت پاهاش جفت بودند، گویی به او اقتدا کرده بودند. باز خواند : سبحان ربّي الأعلى و بحمده .... پاهای برهنه اش یخ کرده بودند. آه چقدر سرد است. زمستان است و باران نم نم می بارد. خدا را شکر چند آیینه آن طرف تر دانه می خورند گنجشکان. می خورند می خوانند .. خدایا شکرت چقدر همرنگند . یک چیز می گویند... یک چیز می خوانند و یک چیز می بینند..فقط یک چیز... شنیدم خدارا، به فرشتگانش می گفت،می خندید و می گفت، بنگریدشان ،نگفتمتان بنگریدشان مرا صدا می زنند، مرا می خوانند مرا! آن مرد ، گنجشکان و خدا خندیدند ، با هم خندیدند...